داستان کوتاه، مادر

خرید بک لینک
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریهمیکرد!!؟
مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی؟
کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط 5سنت پول دارم گل رز 20 سنت است
مرد لبخندی زد و گفت با منبیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی ..مادرت کجاست؟؟؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... آن قبرستان مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار یک قبر تازه....
مرد دلش گرفت به گلفروشی باز گشت..و گفت... دسته گلم را پست نمیکنم خودم میبرم و 700 مایل رانندگی کرد... تا به مادرش برسد......... یا صاحب الزمان ادرکنى...

ما را در سایت یا صاحب الزمان ادرکنى دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه,بهترین داستان کتاه,بهترین داستانهای کوتاه,بهترین داستان های کوتاه,جدیدترین داستان کوتاه,جدیدترین داستان کوتاه,جدیدترین داستان های کوتاه,جدیدترین داستانهای کوتاهداستا کوتاه مادر,داستان اموزنده, نویسنده: سید بازدید: 333 تاريخ: جمعه 30 تير 1391 ساعت: 1:00

صفحه بندی