داستان کوتاه، دختر نابینا

خرید بک لینک
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس تو خواهم شد » ***
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست
دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت » پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي » یا صاحب الزمان ادرکنى...

ما را در سایت یا صاحب الزمان ادرکنى دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کوتاه,بهترین داستان کتاه,بهترین داستانهای کوتاه,بهترین داستان های کوتاه,جدیدترین داستان کوتاه,جدیدترین داستان کوتاه,جدیدترین داستان های کوتاه,جدیدترین داستانهای کوتاه, نویسنده: سید بازدید: 280 تاريخ: جمعه 30 تير 1391 ساعت: 1:39

صفحه بندی