یا صاحب الزمان ادرکنى

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «جدیدترین داستانهای کوتاه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : داستان کوتاه، مأموران پست و پیرزن و داستان کوتاه، پیرمرد و داستان کوتاه، دختر نابینا و داستان کوتاه، مادر و داستان کوتاه، برادر

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت یا صاحب الزمان ادرکنى دسترسی پیدا کنید

داستان کوتاه، مأموران پست و پیرزن

يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجهنامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود : نامه اي به خدا !با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرجمي كردم . يكشنبه هفته ديگرعيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از اوپول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار...

ادامه مطلب

داستان کوتاه، پیرمرد

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران بهاو گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از اودلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر...

ادامه مطلب

داستان کوتاه، دختر نابینا

دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس تو خواهم شد » ***و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بستدلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيستدلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت » پس به من قول بده که مواظب چشمانم باش...

ادامه مطلب

داستان کوتاه، مادر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد دختر کوچکی را دیدکه کنار خیابان نشسته و هق هق گریهمیکرد!!؟مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی؟کودک گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم اما فقط 5سنت پول دارم گل رز 20 سنت استمرد لبخندی زد و گفت با منبیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی ..مادرت کجاست؟؟؟دختر دست مرد را گرفت و گفت انجا... آن قبرستان مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند کنار یک قبر تازه....مرد دلش گرفت به گلفروشی باز گشت..و گفت... دسته گلم را پست نمیکنم خودم میبرم و 700 مایل رانندگی کرد... تا به مادرش برسد............

ادامه مطلب

داستان کوتاه، برادر

...

ادامه مطلب